اسراف ممنوع
#به_قلم_خودم
دیروز قرار بود برام مهمان بیاد؛ ولی زنگ زد و گفت: مشکلی پیش آمده و نمیتونم بیام.
پسرم دنبال دستکش میگشت که دست کنه بره مدرسه امتحان بده، هرچی گشت پیدا نکرد.
داخل اتاقش شدم، در کمد را که باز کردم،😱 یا خدا چه خبره
بهش گفتم آخه مرد حسابی چرا اینقدر اینجا ریخت و پاشه؟
گفت مامان تو رو خدا دست نزنی نظم اتاقم بهم میخوره دیگه چیزی را پیدا نمیکنم.
منم اینجوری شدم😳 گفتم باشه حالا امروز بدون دستکش برو من میگردم برات پیدا میکنم. پسرم رفت و دستانش هم حسابی یخ کرده بود.
منم همه کمد را ریختم بیرون به دنبال دستکش.
کلی چیزهای مختلف پیدا کردم. حتی وسایلی که قبلا گم کرده بودم. یه عالمه دفتر و کتاب از سالهای قبل، چشمتون روز بد نبینه حدود ۵ ساعت فقط کمد را سروسامان دادم. خیلی لباسها که دیگه کوچیک شده بود و خیلی اسباب بازیها که دیگه مورد استفاده نبود . همه را جمع کردم و گذاشتم بیرون
خواستم دفترها را بذارم توی بازیافتی ها که دیدم هر دفتری ۲ یا ۳ ورق سفید داره. شروع کردم به جدا کردن ورقهای سفید. سراغ دفترهای مهربان زهرا هم رفتم و دیدم که ایشون هم چندتا دفتر داره که ۴ یا ۵ تا ورق سفید دارند. همه ورقه ها را جدا کردم . بقیه کاغذها رفتند داخل کیسه بازیافت.
بعد که کارم تمام شد، یه نگاهی به ورقه های سفید جدا شده کردم، ناگهان چشمام اینجوری شد😳😵😵💫 یا خدا این همه ورق سفید؟
تصمیم گرفتم که ورقه ها را بدم لوازم التحریریها تا برام فنر بزنند. یک دفتر ۱۷۵ برگه میشه.☺️
بگذریم خواستم بگم گاهی ما با یک کار ساده میتونیم جلو اسراف را بگیریم. شاید دفعه دیگه برم سراغ چیزهای دیگه😉

